تبليغاتX
پیرخراباتیان
 

منوي وبلاگ

    
    صفحه اصلي
    ايميل مدير
    طراح قالب
 

نويسنده

    


 

موضوعات

    


 

آرشيو

    
    اسفند 1386
    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    دی 1385


 

طراح قالب

گالري قالب وبلاگ
 

تبری

 
333 magnify

در کتاب (شاخه ی طوبی) صفحه ی 1 عالم جلیل القدر شیخ یوسف بحرانی و محمدبن السایب کلبی و ابی مخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب (صلاة) در معرفت صحابه و کتاب (التنقیح) در نسب صریح، روایت کرده اند از عبدالله بن سیایه که او گفت: نکاح شبه از احکام نکاح حلال است، و متولد از شبه و زنا نجیبتر است از ولد فراش، و گاه در بعضی نسبت ها کراماتی اتفاق میافتد که مناسب حال و سزاوار شأن اوست از ازتباط نسبتی بعضی به بعض. و عرب فخر میکرد اگر این قسم در خودشان یا در چهارپایان ایشان بود.

شاعری در تعریف شتر خود گفته...

بعد از آن گفته: نفیل از حبشه بنده ی کلب بن لوی بن غالب قریشی بوده است.بعد از مردن کلب، عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنیزی بود که از حبشه برای آن جناب فرستاده اند. روزها نفیل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا میفرستاد و در چراگاه میان ایشان تفرقه می انداخت. روزی اتفاق افتاد که این دو در چراگاهی جمع شدند.نفیل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زیر جامه ی پوستی بر پای صهاک کرده بود و بر آن قفلی زده بود و کلید آن را با خود نگاه میداشت. چون نفیل اظهار میل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه این کار مسدود است با این لباس پوست که پوشیده ام و این قفل که بر آن است. نفیل گفت: به جهت آن حیله کنم.پس قدری روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پایین کشید که تا زانو رسید، پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زایید از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن یودیه ی نانوایی او را برداشت و تربیت کرد. چون بزرگ شد شغل هیزم کنی پیش گرفت. از این جهت او را حطاب میگفتند، و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سر کشی می کرد. روزی در نزد او کج شده بود، کفل او نمایان شد. خطاب برخاست و ندانست که اوکیست و با او جماع کرد و حامله شد به حنتمه! او را نیز بعد از زاییدن به مزبله انداخت وهشام بن مغیرة بن ولید آنرا برداشت و تربیت کرد و از این جهت در نسب به او نسبت میدهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه ی هشام تردد میکرد، حنتمه را دید در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزویج کرد و از او عمر متولد شد.پس خطاب والد عمر است به جهت اینکه از نطفه ی او حنتمه او را زایید و جد اوست چرا که از زنای او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از یک مادرند، پس خطاب دایی و جد مادری و پدر اوست، و حنتمه مادر اوست که او را زایید و خواهر او چون عمر و حنتمه از یک پدرند و عمه ی او زیرا که حنتمه و خطاب از یک مادرند که صهاک باشد. این است مخلص کلام کلبی. و ابومخنف را در این مقام کلام طویلی است که از ذکر آن در مگذریم.

و نیز از کتاب (مثالب) محمدبن السایب نقل شده که بعد از زنای نفیل با صهاک عبدالعزیزبن ریاح نیز با وی مواقعه کرده و خطاب منتسب به این دو نفر است.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : چهارشنبه هشتم اسفند 1386 |
 

نغمه دل

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند

زخمها لاله باغ بدنش را بردند

نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند

خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است

كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد

اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

دشنه‏ها دوروبر پيكر او حلقه زدند

حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند

چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ

شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم

جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او

تا مدينه خبر سوختنش را بردند

يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب

گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند

با تشکر از دوست خوبم علی آقا که این شعرروبرام فرستاده




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 |
 

شهادت حضرت صدیقه طاهره(س)

بسم الله الرحمن الرحیم

تصمیم عمر بر هتک حرمت از معتبرترین کتب مخالفین

با این سفارش‏های موکد (که هفته قبل مطرح شد)، متاسفانه عمر و ابابکر، حرمت خانه‏ی آن حضرت را نادیده گرفته و به هتک آن پرداختند و این فاجعه‏ای نیست که بتوان بر آن پرده افکند.

ما، در این مورد، نصوصی را از معتبرترین کتب اهل سنت نقل می‏نماییم تا روشن شود که مساله‏ی هتک حرمت خانه‏ی زهرا و رویدادهای بعدی، یک واقعیت مسلم است نه یک افسانه. و با اینکه در عصر خلفا سانسور فوق‏العاده‏ای نسبت به نگارش فضایل اهل‏بیت و مثالب اصحاب اعمال می‏شد، ولی به حکم اینکه «حقیقت شی‏ء، نگهبان آن است» این حقیقت تاریخی تا حدی به طور زنده در کتابهای تاریخی و حدیثی محفوظ مانده است. ضمنا در نقل مدارک، ترتیب زمانی نگارش آنها را در نظر می‏گیریم تا به نویسندگان عصر حاضر برسیم.

ابن ابی شیبه و کتاب "المصنف"

ابوبکر بن ابی‏شیبه (159- 235) مولف کتاب المصنف، به سند صحیح چنین نقل می‏کند:

«هنگامی که مردم با ابی‏بکر بیعت کردند، علی و زبیر در خانه فاطمه با او به گفتگو و رایزنی می‏پرداختند. زمانی که این مطلب به گوش عمر بن خطاب رسید ، به خانه فاطمه آمد و گفت: ای دختر رسول خدا! به خدا قسم محبوبترین فرد نزد ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود شما، ولی به خدا سوگند این محبت، مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شدند دستور دهم خانه را بر سر آنها به آتش بکشند.

این جمله را گفت و بیرون رفت. وقتی علی و زبیر به خانه بازگشتند دخت گرامی علیهاالسلام به علی علیه‏السلام و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر تجمع شما در این خانه تکرار شود خانه را بر سر شماها خواهد سوزاند. به خدا سوگند! او آنچه را که قسم خورده انجام می‏دهد. (۱)

یادآور شدیم که گزارش فوق در کتاب «المصنف» با سندی صحیح نقل شده است، اینک به بررسی سند حدیث از دیدگاه رجالیان اهل سنت می‏پردازیم تا میزان اعتبار تاریخی آن معلوم گردد:

در اعتبار شخص مولف (یعنی ابن ابی‏شیبه) همین بس که ذهبی، دانشمند رجالی اهل سنت (متوفای 748) درباره‏ی او می‏گوید: «عبدالله بن محمد بن ابی‏شیبه، حافظ بزرگ و حجت است. احمد بن حنبل و بخاری و ابوالقاسم بغوی از او نقل روایت کرده و گروهی او را توثیق کرده‏اند... ابن شیبه از کسانی است که از پل عبور کرده و در منتهای وثاقت است» (۲)

بلاذری و کتاب "انساب الاشراف"

احمد بن یحیی جابر بغدادی بلاذری (متوفای 270) نویسنده معروف و صاحب تاریخ بزرگ، رویداد تاریخی فوق را در کتاب «انساب الاشراف» به گونه‏ی زیر نقل می‏کند:

«ابوبکر به دنبال علی (علیه‏السلام) فرستاد تا بیعت کند، ولی علی (علیه السلام) از بیعت با او امتناع ورزید. سپس عمر همراه با فتیله (آتشزا) حرکت کرد و با فاطمه در مقابل در خانه رو به رو شد. فاطمه گفت: ای فرزند خطاب! آیا در صدد سوزاندن خانه من هستی؟ عمر گفت! بلی، این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است!». (۳)

درباره‏ی اعتبار بلاذری از دیدگاه اهل سنت همین بس که ذهبی در کتاب تذکره الحافظ وی را با القاب: حافظ، اخباری و علامه می‏ستاید (۴) و در کتاب سیر اعلام النبلاء او را چنین توصیف می‏کند: علامه، اذیب، نویسنده.(۵) .

ابن کثیر در کتاب «البدایه و النهایه» از ابن عساکر نقل می‏کند که: «بلا ذری، نویسنده و دارای کتابهای خوبی است» (۶) بنابراین نباید درباره‏ی بلا ذری شک و تردید کرد.

تا اینجا بررسی سند به پایان رسید. این دو سند صحیح تاریخی، به وضوح حاکی از آن است که بعد از درگذشت پیامبر گروهی که در راس آنان شیخین قرار داشته‏اند تصمیم به هتک حرمت خانه‏ی زهرا علیهاالسلام گرفته‏اند، اما این که افراد مزبور، به نیت خود جامه‏ی عمل نیز پوشانیده‏اند یا نه؟ این مطلب را باید از بررسی مدارک بخش آینده به دست آورد.

ابن قتیبه و کتاب "الامامه و السیاسه"

مورخ شهیر عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری (212- 276) از پیشوایان ادب و از نویسندگان پر کار حوزه تاریخ و ادب اسلامی است، مولف کتاب تاویل مختلف الحدیث و ادب الکاتب و غیره. (الاعلام 4/ 137) وی در کتاب «الامامه و السیاسه» چنین می‏نویسد:

«ابوبکر از کسانی که از بیعت با او سر برتافته و در خانه علی گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد. او به در خانه علی آمد وآنان را صدا زد که بیرون بیایند ولی آنان از خروج از خانه امتناع ورزیدند. در این موقع، عمر هیزم طلبید و گفت: به خدایی که جان عمر در دست اوست بیرون بیایید والا خانه را بر سرتان آتش می‏زنم. مردی به عمر گفت: ای اباحفص (کنیه‏ی عمر) در این خانه فاطمه دخت پیامبر است، او گفت: باشد!». (۷)

ابن قتیبه دنبال داستان را سوزناکتر و دردناکتر نوشته است:

«عمر همراه گروهی به در خانه فاطمه آمدند در خانه را زدند، هنگامی که فاطمه صدای آنها را شنید، با صدای بلند گفت: ای رسول خدا! پس از تو چه مصیبت‏هایی به ما از فرزند خطاب و ابی‏قحافه رسید؟! وقتی مردم که همراه عمر بودند صدای زهرا را شنیدند گریه‏کنان برگشتند، ولی عمر با گروهی باقی ماند و علی را از خانه بیرون کشیدند و نزد ابی‏بکر بردند و به او گفتند، بیعت کن. علی گفت: اگر بیعت نکنم چه می‏شود؟، گفتند: به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را می‏زنیم!!...».(۸)

طبری و تاریخ او

محمد بن جریر طبری (متوفای 310)، فقیه و تاریخ نگار برجسته اهل سنت در تاریخ خود، رویداد فجیع هتک حرمت به خانه‏ی ویح را چنین بیان می‏کند:

«عمر بن خطاب به در خانه‏ی علی آمد، در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وی رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش می‏کشم مگر این که برای بیعت بیرون بیایید. زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیری بر دست داشت، ناگهان پای او لغزید و شمشیر از دست او بر زمین افتاد. در این موقع دیگران بر او هجوم آورده و شمشیر را از دست او گرفتند».

این صحنه‏ی تاریخی، حاکی از آن است که اخذ بیعت برای خلیفه‏ی اول، با تهدید و ارعاب صورت گرفته و آزادی و انتخابی در کار نبوده است حال، آیا این نوع بیعت ارزشی دارد یا نه؟ خواننده باید در آن داوری نماید.

به لحاظ معیارهای مقبول علم رجال اهل سنت، در امانت و صداقت و وثاقت طبری سخنی نیست. ذهبی درباره‏ی او می‏گوید:

«پیشوای بزرگ، مفسر قرآن، ابوجعفر نویسنده کتابهای درخشان، ثقه و مورد اعتماد و راستگو». (۹)

ابن عبد ربه و کتاب "العقد الفرید"

شهاب الدین احمد معروف به «ابن عبد ربه اندلسی» مولف کتاب «العقد الفرید » (متوفای 463 ه) در کتاب مزبور بحثی مشروح درباره‏ی تاریخ سقیفه انجام داده و با اشاره به کسانی که از بیعت ابی‏بکر تخلف جسته‏اند چنین می‏نویسد:

«علی و عباس و زبیر در خانه‏ی فاطمه نشسته بودند تا این که ابوبکر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند و به او گفت: اگر بیرون نیامدند با آنان نبرد کن. عمر بن خطاب با مقداری آتش به سوی خانه‏ی فاطمه رهسپار شد تا خانه را به آتش بکشد. در این هنگام فاطمه با او روبه‏رو شد و گفت: ای فرزند خطاب! آمده‏ای خانه‏ی ما را بسوزانی؟! او در پاسخ گفت: بلی، مگر این که شما نیز آن کنید که امت کردند (با ابوبکر بیعت کنید)». (۱۰)

ابن عبدالبر و کتاب "الاستیعاب"

یوسف بن عبداللَّه معروف به «ابن عبدالبرّ» (368- 463) مولف کتاب «الاستیعاب»، از بزرگان علم حدیث، فقیه، مورخ و آگاه از انساب است. او در الاستیعاب، بخش مربوط به شرح حال ابوبکر، تحت عنوان «عبداللَّه بن ابی‏قحافه» حادثه‏ی یورش به خانه زهرا را چنین نقل می‏کند:

«علی و زبیر هنگامی که با ابوبکر بیعت می‏شد، به خانه فاطمه رفت و آمد کرده و با او در این زمینه به مشورت می‏پرداختند. چون خبر رفت و آمد آنان به گوش عمر رسید، نزد فاطمه آمد و گفت: ای دختر رسول خدا! کسی محبوبتر از پدر تو برای ما نیست، همچنان که پس از رسول خدا، تو از دیگران نزد ما محبوبتری. به من خبر رسیده که آنان به خانه شما وارد می‏شوند. اگر بار دیگر چنین خبری به من برسد، چنین و چنان خواهم کرد! سپس خانه را ترک گفت و پس از رفتن او علی و زبیر وارد خانه شدند، فاطمه به آنان گفت: عمر نزد من آمد و قسم خورد که اگر این کار تکرار شود چنین می‏کنم. به خدا سوگند او به قسم خود عمل می‏کند». (۱۱)

ابی الفداء و کتاب "المختصر فی اخبار البشر"

اسماعیل بن علی معروف به ابی‏الفداء (متوفای 732) در کتاب معروف خود به نام «المخصتر فی اخبار البشر»، گزارشی نزدیک به آنچه ابن عبد ربه در «عقد الفرید» آورده است. که ما برای اختصار دیگر آن را تکرار نمی کنیم.

در اعتبار کلامی ابی‏الفدا همین بس که ذهبی می‏گوید: او دوستدار فضیلت و اهل آن بود و برای او محاسن زیادی هست. (الدرر الکامنه، نگارش ابن حجر 1/ 372.)

نویری و کتاب "نهایه الارب فی فنون الادب"

احمد بن عبدالوهاب قرشی معروف به نویری (677- 733) شاعر و ادیب معروف مصری مولف کتاب «نهایه الارب فی فنون الادب» است که زرکلی در الاعلام ج۱ ص۱۶۵ آن را ستوده و از قول فازیلیف می‏گوید: حقایقی در این کتاب از مورخان دیرینه نقل شده است که کتابهای آنان به دست ما نرسیده است، مانند «ابن الرقیق»، «ابن رشیق» و «ابن شداد». نویری در کتاب یاد شده، رویداد خانه‏ی زهرا علیهاالسلام را همانند ابن عبدالبر نقل کرده. که ما برای خلاصه آن را تکرار نمی کنیم.(۱۳)

سیوطی و کتاب "مسند فاطمه"

جلال الدین سیوطی (متوفای سال 911)، دانشمند ذوفنون و سخت کوش قرن نهم، در کتاب «مسند فاطمه» رویداد خانه دخت گرامی پیامبر را از مصنف ابن ابی شیبه نقل کرده است. و گفتار ابن ابی شیبه را قبلا بیان کردیم.

 متقی هندی و کتاب "کنزالعمال"

علی بن حسام الدین معروف بن متّقی هندی (متوفای 975) در کتاب ارزشمند خود « کنز العمال» رویداد خانه فاطمه را به نحوی که ابن ابی‏شیبه در «المصنَّف» نوشته نقل کرده است، بنابراین، نیازی به نقل عبارت نیست. (۱۴)

دهلوی و کتاب "ازاله الخفاء"

ولی اللَّه بن مولوی عبدالرحیم دهلوی هندی حنفی (1114- 1176) در کتاب «ازالة الخفاء» (که به زبان فارسی نوشته) درباره‏ی حوادث ایام سقیفه چنین می‏نویسد:

«در همین ایام مشکلی دیگر که فوق جمیع مشکلات توان شمرد پیش آمد و آن این بود که: زبیر و جمعی از بنی هاشم در خانه حضرت فاطمه رضی الله تعالی عنها جمع شده، در باب نقض خلافت، مشورتها به کار می‏بردند و حضرت شیخین آن را به تدبیری که بایستی بر هم زدند».(۱۵)

سپس نصّ تاریخ را که زید بن اسلم از پدرش نقل کرده و ما قبلا آن را از «مصنَّف» ابن أبی‏شبیه نقل کردیم، یادآور می‏شود.

محمد حافظ ابراهیم و قصیده عمریه

محمد حافظ ابراهیم (1287- 1351) شاعر مصری که به «شاعر نیل» شهرت دارد، دیوانی دارد که در ده جلد چاپ شده است. او در قصیده خود تحت عنوان عمر و علی، یکی از افتخارات عمر را این دانسته است که در خانه‏ی علی آمد و گفت: اگر بیرون نیایید و با ابی‏بکر بیعت نکنید خانه را به آتش می‏کشم و لو دختر پیامبر در آنجا باشد!

جالب آن است که محمد حافظ ابراهیم، قصیده‏ی خویش را در یک جلسه‏ی بزرگ قرائت کرد و حضار نه تنها بر او خرده نگرفتند بلکه مدال افتخار نیز به او دادند.

سه بیت این قصیده، مورد نظر و استشهاد ماست:

و قَولةٍ لعَلیٍّ قالَها عُمَرُ
أکرِم بسامِعِها أعظِمْ بمُلقیها

حرقتُ دارَک لا أبقِی علیک بها
إن لم تُبایع و بنتُ المصطفی فیها

ما کان غیرُ أبی‏حَفْصٍ یَفُوُه بها
أمامَ فارِسِ عدنانٍ و حامِیها .

«و گفتاری که عمر آن را به علی علیه‏السلام گفت به چه شنونده‏ی بزرگواری و چه گوینده‏ی مهمّی؟!».
«به او گفت: اگر بیعت نکنی، خانه‏ات را به آتش می‏کشم و احدی را در آن باقی نمی‏گذارم هر چند دختر پیامبر مصطفی در آن باشد».
«جز ابوحفص (عمر) کسی جرأت گفتن چنین سخنی را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وی نداشت». (۱۶)

عمر رضا کحاله و کتاب "اعلام النساء"

عمر رضا کحّاله، محقق معاصر و مؤلف کتاب ارزشمند «أعلام النساء»، در شرح زندگی دخت گرامی پیامبر می‏نویسد:

« ......فقیل له: یا أباحفص إنّ فیها فاطمة، فقال: و إن...
دخت پیامبر در آستانه‏ی خانه ایستاد و گفت: من گروهی بدتر از شما نمی‏شناسم، جنازه رسول خدا را بر زمین گذارده‏اید و کار ریاست را بین خود تقسیم کرده‏اید، بی آن که با ما مشورت کنید و حق ما را به ما برگردانید». (۱۷)

تا اینجا بخشی از گزارش تاریخ که در آن، به تصمیم شیخین مبنی بر هتک حرمت خانه‏ی فاطمه علیهاالسلام تصریح شده است، پایان پذیرفت. هفته آینده به بخش دیگر از گزارش آن رویداد دردناک تاریخی که حاکی از جامه‏ی عمل پوشاندن افراد مزبور به این نیت جسورانه است، می‏پردازیم.

-----------------------------------------
اسناد:
۱-مصنف ابن ابی‏شیبه 8/ 572
۲-میزان الاعتدال 2/ 490، شماره 4549
۳-انساب الأشراف 1/ 586، ط دار معارف، قاهره
۴-تذکره الحفاظ 3- 092، شماره 860.
۵-سیر اعلام النبلاء 13/ 162، شماره 96.
۶-البدایه والنهایه 11/ 65، حوادث سال 279
۷-الامامه و السیاسه، ص 12، چاپ المکتبه التجاریه الکبری، مصر.
۸-الامامه والسیاسه، ص 13، چاپ المکتبه التجاریه الکبری، مصر. مسلما این بخش از تاریخ ، برای علاقمندان به شیخین بسیار سنگین و ناگوار بوده است، لذا برخی درصدد برآمدند که در نسبت کتاب الإمامه والسیاسه به ابن‏قتیبه تردید کنند، حال آن که ابن ابی‏الحدید، استاد فن تاریخ، این کتاب به سرنوشت تحریف دچار شده و تحریفگران بخشی از مطالب آن را به هنگام چاپ، حذف کرده‏اند. غافل از آنکه مطالب مزبور در شرح نهج البلاغه‏ی ابن ابی‏الحدید موجود است. زر کلی در اعلام، کتاب الامامه والسیاسه را از آثار ابن قتبه می‏داند و سپس می‏افزاید: «برخی از علما در انتساب این کتاب به ابن قتیبه تأمل دارند». یعنی شک و تردید را به دیگران نسبت می‏دهد نه به خویش، همچنان که الیاس سرکیس (معجم المطبوعات العربیه 1/ 212) این کتاب را از آثار ابن قتیبه می‏داند.
۹-میزان الاعتدال 3/ 498، شماره 7306
۱۰-عقد الفرید 4/ 260، چاپ مکتبه هلال.
۱۱-استیعاب 3/ 975، تحقیق علی محمد بجاوی ، چاپ قاهره.
۱۲-المختصر فی اخبار البشر 1/ 156، ط دار المعرفه، بیروت.
۱۳-نهایه الارب فی فنون الأدب 19/ 40، نگارش نویری، چاپ قاهره، 1395 ه.
۱۴-کنزالعمّال 5/ 651، شماره 14138، ط مؤسسه الرساله، بیروت.
۱۵-ازالة الخفاء 2/ 29، ناشر اکیدمی، ط لاهور.
۱۶-دیوان محمد حافظ ابراهیم 1/ 82.
۱۷-اعلام النساء 4/ 114.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : چهارشنبه سی ام خرداد 1386 |
 

تقدیم به ساحت مقدس حضرت ام البنین(س)

 

ميهمان بهشت

 

گويا آسمان مدينه رنگ و بوى عزا گرفته. ام‏البنين‏عليها السلام در بستر غنوده و خاطرات تلخ و شيرين گذشته را به ياد مى‏آورد. خاطراتى كه يادآور گذشته پرفراز و نشيب اوست.

اولين خاطره‏اى كه در ذهنش نقش مى‏بندد، زمانى است كه عقيل او را براى برادرش اميرالمؤمنين على‏عليه السلام خواستگارى كرد و گفت:

على‏عليه السلام همسرى مى‏خواهد كه از او فرزندى جنگجو و تك‏سوار پديد آيد، پسرى كه قهرمان عرب لقب گيرد. و آن زن كسى نبود جز فاطمه كلابيه; آرى فاطمه!

فاطمه‏اى كه مى‏خواست جاى خالى فاطمه سفركرده را براى على‏عليه السلام و كودكان داغدارش پركند. و گيسوان زينب‏عليها السلام را به جاى مادر مهربانش زهراعليها السلام شانه بزند و دست نوازش بر سر و روى حسنين‏عليهما السلام بكشد و ام‏كلثوم را مادرانه در آغوش گيرد.

از اين پس او بانوى خانه‏اى مى‏شد كه انوار لاهوتيش تا فراسوى ملكوت كشيده شده بود و گذرگاه فرشتگان و ملائك مقرب درگاه حق بود و قدسيان عالم بالا، فوج فوج براى تبرك جستن از اين وجودهاى نازنين هبوط مى‏كردند.

آرى فاطمه قدم به خانه‏اى مى‏گذاشت كه داغ فراق فاطمه‏عليها السلام زخمى عميق و جان‏سوز در دل يتيمانش پديد آورده بود و زينب‏عليها السلام در دوران كودكى خانه‏دار كوچك اين سراى بهشتى شده بود.

و على‏عليه السلام چه عاشقانه او را فاطمه خطاب مى‏كرد، ولى وقتى نام فاطمه‏عليها السلام از زبان على‏عليه السلام در خانه طنين‏انداز مى‏شد، اشك غم در چشمان زينب حلقه مى‏زد و رنگ از رخسار حسين‏عليه السلام مى‏پريد و قلب او با ديدن اين صحنه‏هاى جانسوز شرحه شرحه مى‏شد. او از على‏عليه السلام خواست تا او را با اين نام نخواند. زيرا نام فاطمه‏عليها السلام داغ يتيمان فاطمه‏عليها السلام را زنده مى‏كرد. و آن‏گاه كه عباس‏عليه السلام، عبدالله‏عليه السلام و عثمان‏عليه السلام و جعفرعليه السلام، زمين خاكى و عرش الهى را غرق در شادى و سرور كردند او را ام‏البنين‏عليها السلام خواندند و چه نيكو نامى:

مادر پسران!

پسرانى كه بارها و بارها آنان را فدائى حسين‏عليه السلام خوانده بود. حسين‏عليه السلام كه با هر لبخندى، او را جانى دوباره مى‏بخشيد و روح بى‏تابش را آرامش مى‏داد.

او به ياد آورد زمان تولد عباس‏عليه السلام را; آن هنگام كه على‏عليه السلام دستان او را غرق بوسه كرد و بى‏قرار گريست و در پاسخ علت‏بى‏قرارى و اشك فرمود: "اين دست‏ها روز عاشورا در راه فرزندم حسين‏عليه السلام جدا خواهد شد."

و بارها از زبان زينب‏عليها السلام شنيده بود كه چگونه عباس‏عليه السلام وفا و ادب را شرمنده خويش كرد و با دستان فتاده‏اش حماسه ازلى آفريد.

نيز زمانى را به ياد آورد كه كاروان زخمى اسراء به مدينه بازگشتند. او كنار قبر رسول‏خداصلى الله عليه وآله، زينب‏عليها السلام را در آغوش فشرد و پيش از همه از مولايش حسين‏عليه السلام پرسيد; زانوان زينب‏عليها السلام سست‏شده، قلبش فرو ريخت و گريه امانش را بريد و فرياد برآورد:

«حسين‏عليه السلام را با لب تشنه سر بريدند»

و زمانى را به ياد آورد كه سپر خون‏آلود عباس‏عليه السلام را از ميان چادرش بيرون آورد و مقابل ديدگان اشكبار ام‏البنين نهاد; در اين لحظه آن‏چنان قلبش به درد آمد كه بى‏هوش در خاك غلطيد.

پس از آن، ديگر بقيع رنگ تلخ سكوت را بر خود نديد. ندبه‏هاى ام‏البنين‏عليها السلام دوست و دشمن را به فغان وا مى‏داشت و زمين و آسمان را به لرزه مى‏انداخت.

حال، پس از تمامى شدائد و سختى‏هاى روزگار، لحظه وصال نزديك است.

عباس‏عليه السلام با بال‏هاى گشوده در ميان دروازه بهشت ايستاده و ورود مادرش را انتظار مى‏كشد زهراعليها السلام و على‏عليه السلام با تبسمى شيرين بر لب، چشم بر آسمان دوخته‏اند. حسين‏عليه السلام با عبايى سپيد بر دوش، در ميان خيل ملائك براى ديدارش لحظه‏شمارى مى‏كنند.

ام‏البنين‏عليها السلام با قلبى آرام چشم از اين دنياى فانى فرو مى‏بندد و به سوى آسمان معبودش پرمى‏گشايد و يقين دارد كه بهشت و تمامى ساكنان افلاكيش حضور سبز او را مى‏طلبند.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 |
 

تصرف ‏فدك ‏از جانب ‏حكومت

«بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء» (1)

روزى چند از اين ماجرا نگذشته بود كه حادثه ديگرى رخ داد.:دهكده فدك ملك شخصى نيست و نبايد در دست دختر پيغمبر بماند!حاكم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مى‏دهد:آنچه بعنوان (فى‏ء) در تصرف پيغمبر بود،جزء بيت المال مسلمانان است و اكنون بايد در دست‏خليفه باشد.بدين جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهكده فدك بيرون رانده‏اند.

فدك چنانكه نوشتيم،چون با نيروى نظامى گرفته نشد،و مردم آن با پيغمبر آشتى كردند، خالصه او بحساب مى‏آمد.وى نخست در آمد اين مستغل را بمصرف مستمندان بنى هاشم، شوى دادن دختران،داماد كردن پسران آنان،و مصرف‏هاى ديگر مى‏رسانيد.سپس آنرا بدخترش فاطمه داد (2) اكنون خليفه چنين تشخيص داده است كه پيغمبر بعنوان رئيس مسلمانان در آن مال تصرف مى‏كرده است،نه بعنوان مالك.پس حالا هم حق تصرف در آن با حاكم است،نه با دختر پيغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو بكر رفت و گفتگوئى چنين ميان آنان رخ داد:

-ابو بكر!وقتى تو بميرى ارث تو به چه كسى مى‏رسد؟

-زنان و فرزندانم!

-چه شده است كه حالا تو وارث پيغمبرى نه ما؟

-دختر پيغمبر!پدرت درهم و دينارى زر و سيم بجا نگذاشته!

-اما سهم ما از خيبر و صدقه ما از فدك چه مى‏شود؟

-از پدرت شنيدم كه‏«من تا زنده هستم در اين زمين تصرف خواهم كرد و چون مردم مال همه مسلمانان خواهد بود» (3) .

-ولى پيغمبر در زندگانى خود اين مزرعه را به من بخشيده است!

-گواهى دارى؟

-آرى.شوهرم على (ع) (4) و ام ايمن گواهى مى‏دهند.

-دختر پيغمبر مى‏دانى كه ام ايمن زن است و گواهى او كامل نيست.بايد زنى ديگر هم گواهى دهد.

يا مردى را گواه بياورى.

و بدين ترتيب فدك بتصرف حكومت در آمد.

آيا گفتگو بهمين صورت پايان يافته؟آيا پيغمبر فدك را بدخترش نبخشيده است؟آيا راويان عصر بنى اميه و عباسيان و گروههاى ديگر تا آنجا كه توانسته‏اند،داستان را شاخ و برگ نداده‏اند.حديث‏ها نساخته و عبارت‏هاى حديث را فزون و كم نكرده‏اند؟چنانكه بارها نوشته‏ام روايت‏سازى و يا دگرگون ساختن متن روايت‏ها در آن دوره‏ها كارى رايج‏بوده است. نقادان حديث‏شمار روايت‏هاى ساخته شده را افزون از چهار صد هزار نوشته‏اند (5) اينجاست كه براى دريافت‏حقيقت‏بايد از قرينه‏هاى خارجى كمك گرفت.

ما مى‏دانيم در طول دويست‏سال پس از اين واقعه،فدك چند بار دست‏بدست گشته است. عثمان آنرا تيول مروان بن حكم كرد (6) و بقولى معاويه آنرا تيول مروان ساخت (7) و همچنان تا پايان حكومت امويان اين مزرعه در دست آنان مى‏بود.

چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد گفت:فدك از آن پيغمبر بود.خود به قدر نياز از آن برمى‏داشت و مانده را به مستمندان بنى هاشم مى‏بخشيد،و يا هزينه عروسى آنان مى‏كرد. پس از مرگ پيغمبر فاطمه از ابو بكر خواست فدك را بدو دهد وى نپذيرفت.عمر نيز چون ابو بكر رفتار كرد.گواه باشيد.من در آمد فدك را به مصرفى كه داشته است مى‏رسانم (8) .

در سال دويست و ده هجرى مامون فدك را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى كه از جانب او به قثم بن جعفر عامل مدينه نوشته شده چنين است:

امير المؤمنين از روى ديانت،و بحكم منصب خلافت،و بخاطر خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و سلم،از ديگر مسلمانان به پيروى سنت پيغمبر،و اجراى امر او،و پرداخت عطايا،و صدقات جارى به مستحقان و گيرندگان آن سزاوارترست.خدا امير المؤمنين را توفيق دهد و از لغزش باز دارد.و او را بكارى كه موجب قربت اوست و دارد.

رسول خدا (ص) فدك را به فاطمه دختر خود صدقه داد.اين واگذارى در زمان پيغمبر امرى آشكار و شناخته بود،و خاندان پيغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه مى‏كرد.امير المؤمنين لازم ديد فدك را به ورثه فاطمه برگرداند،و آنرا بايشان تسليم نمايد،و با اقامت‏حق و عدالت،و با تنفيذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به پيغمبر تقرب جويد.امير المؤمنين دستور داد اين فرمان را در ديوان‏ها ثبت كنند و به عاملان وى در شهرها بنويسند.هر گاه پس از آنكه رسول خدا از جهان رفت،رسم چنين بوده است كه در موسم (ايام حج) در جمع مسلمانان اعلام مى‏كرده‏اند:

هر كس صدقه‏اى يا بينه‏اى يا عده‏اى دارد سخن او را بشنويد و به پذيريد،فاطمه رضى الله عنها سزاوارتر است كه گفته او درباره آنچه پيغمبر براى او قرار داده است تصديق شود.امير المؤمنين به مولاى خود مبارك طبرى مى‏نويسد،فدك را هر چه هست و با همه حقوقى كه بدان منسوب است،و هر چند برده كه در آن كار مى‏كند،و هر مقدار غله كه درآمد آن مى‏باشد، و نيز ديگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پيغمبر برگرداند.

امير المؤمنين توليت فدك را به محمد بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب مى‏دهد،تا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.توقثم بن جعفر!از دستور امير المؤمنين و طاعتى كه خدا ويرا بدان ملزم ساخت،و توفيقى كه در تقرب خود و پيغمبر خود نصيب او فرمود،آگاه باش و كسان خود را نيز از آن آگاه ساز.و محمد بن يحيى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارك طبرى بگمار.و آنانرا در كار افزون كردن محصول فدك و آبادانى نمودن آن يارى كن ان شاء الله.روز چهار شنبه دوم ذو القعده سال دويست و ده. (9) دعبل خزاعى شاعر شيعى مشهور قرن دوم و نيمه اول قرن سوم در اين باره گفته است:

اصبح وجه الزمان قد ضحكا×برد مامون هاشم فدكا (10)

در فرمان مامون جمله‏اى مى‏بينيم كه اهميتى فراوان دارد:

«واگذارى فدك به فاطمه (ع) در زمان پيغمبر امرى آشكار و شناخته بوده است.و خاندان پيغمبر در آن اختلافى نداشته‏اند»

اين فرمان در آغاز قرن سوم هجرى يكصد سال پيش از مرگ طبرى و يكصد و سى سال پيش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خليفه‏اى است‏به مامور خود،يعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله كه در فرمان آمده است،چنين فهميده مى‏شود كه آنچه در روزهاى نخستين پس از مرگ رسول خدا رخ داد،مصلحت‏بينى‏هاى سياسى بوده.و اين مصلحت‏بينى سنت جارى را تغيير داده است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شيعيان آنان بود،مى‏بايست كارى نظير آنچه عمر بن عبد العزيز كرد انجام دهد.و تنها درآمد فدك را به فرزندان فاطمه (ع) واگذارد،و نيازى نمى‏بود كه خط بطلان بر كردار گذشتگان بكشد.

از اين گذشته اگر فدك صدقه‏اى بوده كه پيغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت مى‏كرده است،چگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خليفه‏اى آنرا تيول خويشاوند خود مى‏كند.بر فرض كه به تشخيص عمر بن عبد العزيز (اگر آنچه بلاذرى نوشته است رست‏باشد) ملكيت دختر پيغمبر بر اين مزرعه مسلم نباشد،صدقه‏اى بوده است كه بايد باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانكه خود وى هم در فرمانى كه در اين باره صادر كرد چنان نوشت. بارى چنانكه در آغاز كتاب نوشتيم گفتگوئى كه در طول تاريخ بر سر اين مساله در گرفته،و فصلى از كتاب‏هاى كلامى،تاريخ و سيره بدان اختصاص يافته،بخاطر اين نيست كه اين دهكده بايد در دست دختر پيغمبر و فرزندان او باشد يا در دست‏حكومت وقت.و اگر فاطمه (ع) نزد خليفه وقت رفت و از او حق خود را مطالبه كرد،نه از آنجهت‏بود كه نانخورش براى خود و فرزندانش مى‏خواست.مشكل او اين بود كه اين اجتهاد مقابل نص نخستين و آخرين اجتهاد نيست.فردا اجتهادى ديگر پيش مى‏آيد و همچنين...آنگاه چه كسى مانت‏خواهد كرد كه خليفه ديگرى با اجتهاد خود دگرگونى‏هاى اساسى در دين پديد نياورد؟ چنانكه مدعيان او نيز چنين تشخيص دادند،كه اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز مزرعه‏اى را كه مطالبه مى‏كند بدو برگردانند،فردا مطالبه ديگر حقوق خود را خواهد كرد. پيش بينى فاطمه (ع) درست درآمد.چهل سال پس از اين حادثه تغييراتى بنيادى در حكومت پديد آمد كه هم مخالف سنت پيغمبر و هم بر خلاف سيرت جارى عصر راشدين بود.

درباره نتيجه‏گيرى از رفتار مدعيان دختر پيغمبر (ص) ،ابن ابى الحديد معتزلى نكته‏اى را با ظرافت طنزآميز خود چنين مى‏نويسد:

از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسيدم:

فاطمه راست مى‏گفت؟

-آرى!

اگر راست مى‏گفت چرا فدك را بدو برنگرداندند؟وى با لبخندى پاسخ داد:

-اگر آنروز فدك را بدو مى‏داد فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا مى‏كرد و او هم مى‏توانست‏سخن وى را نپذيرد.چه قبول كرده بود كه دختر پيغمبر هر چه مى‏گويد راست است.

بارى چون دختر پيغمبر دانست كه خليفه از راى و اجتهاد خود نمى‏گذرد،و آنرا بر سنت جارى مقدم مى‏دارد،مصمم شد كه شكايت‏خود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح كند.

پى‏نوشتها:

1.آرى از همه آنچه آسمان بر آن سايه انداخت تنها،فدك در دست ما بود (از نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف) .

2.تفسير در المنشور ج 4 ص 177.تفسير ابن كثير ج 3 ص 36 و رك ص 97 همين كتاب.

3.فتوح البلدان ج 1 ص 36.انساب الاشراف ص 519.

4.در روايتى رباح مولاى رسول الله.

5.الغدير ص 290 ج 5.

6.المعارف ص 84.تاريخ ابو الفدا ج 1 ص 168.سنن بيهقى ج 6 ص 301 العقد الفريد ج 5 ص 33.شرح نهج البلاغه ج 1 ص 198 بنقل از الغدير ج 8 ص 236-238.

7.فتوح البلدان ج 1 ص 37.

8.فتوح البلدان ج 1 ص 36.

9.بلاذرى فتوح البلدان ج 1 ص 37-38.

10.از اينكه مامون فدك را به بنى هاشم برگرداند،روى روزگار خنديد. (ديوان دعبل ص 247) .


زندگانى فاطمه زهرا(س)، دكترسيد جعفر شهيدى




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : یکشنبه ششم خرداد 1386 |
 

سیاهترین هفته تاریخ

باسلام

امروز براتون متن چند کتاب ارزشمند رو میزارم امیدوارم که بتونید استفاده کنید.

سیاهترین هفته تاریخ(نویسنده:علی محدث)

 آيينه ايزدنما حضرت فاطمه زهرا (س ) مولف : حضرت آيت الله محمد رضا ربانى

از عاشورا تا غدير(( مؤلف : محمد عسكرى ))





نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 |
 

دانلود مداحی

سلام

امروز براتون چندتا کلیپ توپ گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

حاج حسن خلج(کلیپ همین وبلاگ)

شب اول قبر(آیت اله انجوی)

مهدی مختاری (بی کس و یار و غریب)




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |
 

باعباس(ع)در حماسه عاشورا

چون مي‏خواهیم عباس بن علی(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسیم، ناچار به نقل حوادثی مي‏پردازیم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بیان این صحنه‏ها و واقعه‏ها، هم ایمان عباس را نشان مي‏دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوری و مردانگي‏اش را، هم تابش یقین و باور بر تیغهء شمشیر بلند عباس را، هم بصیرت در دین و ثبات در عقیده و پایمردی در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.

درجبهة كربلا مردی را مي‏بینیم كه در درگیری حق و باطل، بي‏طرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بیكران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با ان همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، یك «سرباز» و یك «جانباز» در اردوی ابا عبدالله الحسین.

هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزی بود كه در سرزمین كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود كه از كوفه رسیده بود، مي‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند.

شمربن ذی الجوشن كه از هتّاك ترین و كین توزترین دشمنان اهل‏بیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح مي‏كرد. پس از آن كه آب را به روی فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهید نوشید تا هلاك شوید.

عباس بن علی(ع) به سیدالشهدا گفت: ای ابا عبدالله، مگر نه این كه ما برحقّیم؟

فرمود: آری.

پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند.(1)

حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و كم آبی در خیمه‏های امام حسین(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بیشترین تأثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشكل چاره‏ای بیندیشد و آبی به خیمه‏ها برساند.

حسین بن علی(ع) برادر رشیدش عباس را مأمور كرد تا مسؤولیت تهیة آب را برای خیمه‏ها به عهده گیرد. او سقّایي‏تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، كه تحت فرمانش بودند، به‏سوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب مي‏بایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.

گروه به شطّ رسیدند. مشكها را پر كرده بیرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمه‏ها شوند. ناچار درگیری پیش آمد. جمعی به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند كه نبرد مي‏كردند، هم در مرحلة اوّل كه مي‏خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(1)

این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نیاز به فداكاری باشد، از جان مایه بگذارد و در خدمت حسین بن علی(ع) و فرزندان پاك او باشد.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |
 

مظهرشجاعت و وفا

نه شجاعتِ دور از وفاداری ارزشمند است، نه از وفای بدون شجاعت كاری ساخته است. راه حق،انسان‏های مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار مي‏طلبد. میدانهای نبرد، سلحشوری و شجاعتِ آمیخته به وفاداری به راه حق و ارمان والا و رهبر معصوم لازم است و اینها همه دربالاترین حدّ در وجود فرزند علی(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبیلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علی را در كالبد خویش داشت. هم شجاعت ذاتی داشت، هم شهامتِ موروثی كه معلول شرایط زندگی و محیط تربیت بود و بخشی هم زاییدة ایمان و عقیده به هدف بود كه او را شجاع مي‏ساخت.

علی(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردی كه به شجاعت معنایی جدید بخشیده بود. ابوالفضل العباس فرزند این پدر و پروردة مكتبی بود كه الگویش علی(ع) است. اینان دودمانی بودند سایه پروردِ شمشیر و بزرگ شدة میدانهای جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.

صحنة عاشورا مناسب‏ترین میدانی بود كه شجاعت و وفای عباس به نمایش گذاشته شود. وفای عباس در بالاترین حدّ ممكن و زیباترین شكل، تجلّی كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، ان طور كه بایسته و شایسته بود، مجال بروز نیافت و این به خاطر مسؤولیتهای مهمّی بود كه در تدبیر امور و پرچمداری سپاه و آبرسانی به خیمه‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دریایی خود را در میدان كربلا در سركوب آن عناصر كین‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

در عین حال صحنه‏های اندكی كه از حماسه‏های او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي‏نظیر اوست. امّا وفای عباس، چون در نهایت تشنگی و مظلومیت پدیدار مي‏شد، زمینه یافت تا به بهترین صورت نمایان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

عباس در همة عمر، یك لحظه از برادرش و امامش و مولایش دست نكشید و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاریخ بشری، از گذشته تاكنون، هیچ برادری نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سیدالشهدا با صداقت و ایثارگر و فداكار و مطیع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواری و ادب او نسبت به امام به گونه‏ای بود كه درتاریخ به صورت ضرب‏المثل درامده است. هرگز در برابر امام‏حسین(ع) آزروی ادب نمي‏نشست مگر با اجازه، مثل یك غلام. عباس‏برای حسین همانگونه بود كه علی برای پیامبر. حسین‏بن‏علی(ع) را همواره با خطابِ «یا سیدی»، «یا ابا عبدالله»، «یابن رسول الله» صدا مي‏كرد.(1)

صحنه‏هایی كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پیش وقتی حضرت علی(ع) مي‏خواست با امّ البنین (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را مي‏دید و نیاز حسین(ع) را به بازویی پرتوان، علمداری رشید، یاوری وفادار و سرداری فداكار و جانباز. عباس هم از كودكی در جریان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخیرة چه روزی است و فدایی چه كسی؛ از این رو از همان دورانِ خردسالی ارادت و عشقی عمیق به برادرش حسین داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روی محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از این كه درخدمتِ دو یادگار عزیزِ پیامبر خدا و فاطمة زهرا یعنی امام حسن و امام حسین« باشد، احساس مباهات و سربلندی كند. با آن كه در قهرمانی و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏كمترین غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

عباس همة رشادت و مهابت و توان خویش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبی ایجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏لرزیدند. قهرمانی و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفایش به حسین و فتوّت و جوانمردي‏اش نیز سایة امن و اسوده‏ای بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده مي‏شدند و احساس امنیت مي‏كردند.

او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطیع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصیت برجستة برادرش حسین بن علی(ع) اینها بود كه او را به منصب فرماندهی و علمداری در كربلا رساند و توانست وفا و دلیری خود را در آن روز عظیم به‏ظهور برساند. به جلوه‏هایی از روح سلحشور او در ترسیم حوادث عاشورا خواهیم رسید، امّا چون این جا سخن از شجاعت اوست به این صحنه توجّه كنید:

روز عاشورا «ماردبن صدیق» كه از فرماندهان قوی هیكل و بلند قامت سپاه یزید بود و تنها با دلاورانی همسان و همشأن خود می جنگید، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبی قرمز رنگ به جنگ عباس بن علی امد.

پیش از پیكار، به خاطر این كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشیر برزمین افكند و تسلیم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخوانی داد و ملاحت و شجاعت خود را میراثی افتخارآفرین از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرماني‏های خود در عرصه های رزم سخن گفت و از این كه: باكی نداریم، پدرم علی بن ابي‏طالب همواره در میدانهای نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نیز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله‏ای غافلگیرانه خود را به «مارد» رساند و با تكانی شدید، نیزة او را از دستش گرفت و او را بر زمین افكند و با همان نیزه، ضربتی بر او وارد اورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پیشدستی كرد و همچون عقابی سریع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامی را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.

شمر و عدّه‏ای از فرماندهان به قصد تلافی این شكست به‏سوی عباس حمله‏ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بیرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پیش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردی با یزیدیان مهاجم، تعدادی را كشت.(1 رزم آوری و سرعت عمل و تحرّك بجا در میدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حریف را بشكند و خود پیروز شود.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسین بن علی(ع) هم مایة هراس دشمن بود، هم برای یاران امام و خانوادة او و كودكانی كه در آن موقعیتِ سخت در محاصرة یك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمینان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حریم امامت آسوده مي‏خوابیدند و نگرانی نداشتند، چون نگهبانی مثل اباالفضل بیدار بود و پاسداری مي‏داد.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 |
 

درآینه القاب

غیر از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگي‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز مي‏كند و به خاطر آن خصوصیات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند یا از آنان یاد مي‏كنند.

وقتی به القاب زیبای حضرت عباس مي‏نگریم، آنها را همچون آیینه‏ای مي‏یابیم كه هركدام،جلوه‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.

چه زیباست كه اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد كه با آن خوانده و یاد مي‏شود.

نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله مي‏كرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود كه ترس در دل دشمن مي‏ریخت و فریادهای حماسي‏اش لرزه بر اندام حریفان مي‏افكند.

كُنیه‏اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت كه در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیكی زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كریمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم میگفتند به خاطر مشكِ آبی كه به دوش میگرفت(1) و از كودكی میان بنی هاشم سقّایی مي‏كرد(1»«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقی كاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏های ابا عبدالله(ع) بود و یكی از مسؤولیتهایش در كربلا تأمین آب برای خیمه‏های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یك بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خیمه‏ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب اوری برای كودكان تشنه به شهادت رسید(1) (كه در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهة علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. دركربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشید.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) كاری داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كسانی كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏آورد. بسیارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا یافته‏اند یا مشكلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. دركتابهای گوناگون، حكایات شگفت وخواندنی از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(1) خواندن و شنیدن این گونه كرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان مي‏افزاید(1).

یكی دیگر از لقبهای او «رئیس عسكر الحسین» است،(1) فرمانده سپاه حسین(ع).

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در كربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در ركاب امام حسین(ع) بود و خود سیدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏دهندة نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بندة شایسته) لقب دیگری است كه در زیارتنامة او به چشم مي‏خورد، زیارتنامه‏ای كه امام صادق(ع) بیان فرموده است. این كه یك حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی كند، افتخار كوچكی نیست.

یكی دیگر از لقبهایش «طیار» است، چون همانند عمویش جعفر طیار به جای دو دستی كه از پیكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در كودكی عباس، آن هنگام كه دستهای او را مي‏بوسید و میگریست به اهل خانه داد تا تسِلای غم و اندوه آنان گردد.(1)

«مواسی» از لقبهای دیگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگی و فدا شدن او در راه برادرش امام حسین(ع) دارد.(1)

برای عباس بن علی(ع) شانزده لقب شمرده‏اند(1) كه هریك، جلوه‏ای از روح بلند و عظمت او را نشان مي‏دهد.

عباس در طول زندگی، پیوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خویش ساخته بود و همراه امام حسین بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمایت از او مي‏جنگید(1). سایه به سایة امام حركت مي‏كرد و خود، سایه‏ای از وجود سیدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضیلت، در درجة بالایی بود و الگویی مثال زدنی در این بزرگي‏ها و كرامتها محسوب مي‏شد، امّا خود را یك شخصیت فانی در وجود برادرش و ذوب شده در سیدالشهدا و مطیع محض مولای خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به دیگران درس «ولایت پذیری» و موالات و مواسات بیاموزد و شیوة صحیح ارتباط با ولی خدا را نشان دهد.

شاید این نكتة لطیف كه میلاد امام حسین در سوم شعبان و میلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز دیگری از وجودِ سایه‏ای آن حضرت نسبت به خورشید امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگی، حتی در روز تولّد هم، یك روز پس از امام حسین است و شاهدی بر این پیروی و متابعت (البته با حدود بیست سال فاصله) .

در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدایی هم، محافظت و پاسداری از خیمه‏های حسینی را بر عهده داشت و نگهبان حریم و حرم امامت بود.

این لقبهای معني‏دار و گویا، هر یك تابلویی است كه فضایل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوتسرای روحِ بلند و قلبِ استوار و ایمان ژرف و جانِ نورانی او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دین را در دلها افزون مي‏سازد.

اینك كه سخن از كنیه‏ها و لقبهای اوست، همین جا به برخی تعابیر كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنیم:

در زیارتنامه‏ای كه از قول امام صادق(ع) روایت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنین آمده است:

»سلام بر تو، ای بندة صالح، فرمانبردار خدا و پیامبر و امیرمؤمنان و امام حسن و امام حسین. خدا را گواه میگیرم‏كه تو بر همان راهی رفتی كه مجاهدان و شهیدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خیرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، یاوران راستین اولیای خدا و مدافعان از دوستان خدا...«(1).

تعبیرات بلندی را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهای پیشین نیز یاد كردیم.(1)

در زیارت ناحیة مقدّسه نیز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنین دارد:

»سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمؤمنین، ان كه‏جانش را فدای برادرش كرد، آن كه از دیروزِ خود براي‏فردایش بهره گرفت، آن كه خود را فدای حسین كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...«(1).

و چه زیبا این روح مواسات و ایثار، در اوج تشنگی در شطِّ فرات، در این شعرها ترسیم شده است:

كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام

          شد در این قبلهء عشّاق، دو تا تقصیرم

     دست من خورد به آبی كه نصیب تو نشد

          چشم من داد از ان آبِ روان، تصویرم

     باید این دیده و این دست دهم قربانی

          تا كه تكمیل شود حجّ من و تقدیرم(1)

از بزرگترین فضیلتها و عبادتهای وی، نصرت و یاری پسر پیامبر و حمایت ازفرزندان زهرای اطهر و سیراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسین(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزیز در این راه پاك.




نويسنده : عبدالعباس(خراباتی تنها) در تاريخ : دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 |
 

مطالب گذشته
تبری
نغمه دل
شهادت حضرت صدیقه طاهره(س)
تقدیم به ساحت مقدس حضرت ام البنین(س)
تصرف ‏فدك ‏از جانب ‏حكومت
سیاهترین هفته تاریخ
دانلود مداحی
باعباس(ع)در حماسه عاشورا
مظهرشجاعت و وفا
درآینه القاب
سیمای ابوالفضل(علیه السلام)
بانوی کرامت
فصل جوانی
میلاد فرزند شجاعت

شروع عشقبازی
درد دل حضرت صاحب الزمان با حضرت زینب(س)
کرامات العباسیه
ولایت مطلقه
امضای شخصی این دل تنها
 
جستجو

    



 

نظرسنجي

    
كد نظرسنجي را اينجا قرار دهيد


 

پیوندها
 

پیوندهای روزانه

    
     گالري قالب وبلاگ


 

آمار وبلاگ

    
    كل بازديد ها :